تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
دفاع مقدس و آدرس
mabar.LoxBlog.com لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
گروهی از دانشجويان شاغل به تحصيل در ايران از كشورهای تاجيكستان، سوريه، نيجريه، لبنان، مالزی و ويتنام با حضور در يادمان شهدای اروند با حماسه آفرينهای رزمندگان اسلام در سالهای دفاع مقدس آشنا شدند.
اين گزارش حاكی است، جمعی از دانشجويان خارجی مقيم ايران كه در حال حاضر در دانشگاه بينالمللی امام خمينی(ره) قزوين مشغول تحصيل هستند همراه با كاروان زائران اين دانشگاه وارد اروندكنار شدند.
در راستای فرامین رهبر معظم انقلاب در مورد حجاب اسلامی ،مد و مدگیری و روشنگری های ایشان ، فعالیت های زیادی توسط نهاد ها و بخش های گوناگون در سراسر کشور انجام شده است . یکی از نهاد هایی که اهتمام ویژه به این امر یعنی لزوم معرفی مد های کاملا اسلامی و جدید نموده و در همین راستا فعالیت های زیادی را داشته است ، نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است .
در همین جهت نمایشگاه بزرگی با عنوان حجاب و پوشش اسلامی در یادمان اروند کنار افتتاح شده است که گزارش آن را در زیر می آوریم.:
به منظورافزایش سطح علمی اردو های راهیان نور سازمان بسیج دانشجویی استان قم اقدام به برگزاری تریبون های آزاد در حاشیه ی بازدید از مناطق عملیاتی جنوب کرد.شعبه قم دانشجویان در این برنامه دیدگاه ها ونظریات خود را نسبت به علل و عوامل جنگ تحمیلی، علت ادامه جنگ و نحوه عملیات ها، رسالت کنونی افسران جنگ نرم و… بیان کردند.
بر اساس این گزارش پرداخت معقول به ولایتپذیری و تبعیت از ولایت فقیه یکی از مسائل پر اهمیت از دیدگاه دانشجویان بود که دراین تریبون های آزاد مطرح شد.
با نزدیک شدن به ایام نوروز برنامه های گوناگونی در یادمان های دفاع مقدس برگزار می شود . این برنامه ها در یادمان اروند کنار که هر ساله جمعیت زیادی از زائرین را در آستانه سال نو به خود جذب می کند به این صورت است :
۱-برنامه بازدید از سواحل و مناطق عملیاتی والفجر هشت و دفاع مقدس با شناور (لندی گراف) سپاه پاسداران ؛ این برنامه که در راستای اگاهی عموم مردم از ویژگی های استراتژیک اروند رود و شرایط عملیاتی دفاع مقدس است در یادمان اروند کنار آغاز شده است و پیش بینی می شود این برنامه و روایت راویان دفاع مقدس در این شناور مورد استقبال قشرهای مختلف قرار بگیرد .
چه کسانی در دولت مخالف ترویج فرهنگ دفاع مقدس هستند
روزی که دست اندرکاران و متولیان برگزاری جشنواره ره آورد سرزمین نور در نامهای به رئیس جمهور اظهار امیدواری کردند تا این جشنواره با حمایتهای معنوی دولت به صورت ملی برگزار شود هیچگاه فکرش را هم نمیکردند که پاسخ دولت ارزشی و ولایی به این نامه منفی باشد.
به گزارش روابط عمومی سازمان بسیج، دکتر حسین جعفری دبیر جشنواره های هفتم و هشتم ره آورد سرزمین نور در این باره گفت: در پایان مراسم اختتامیه هفتمین جشنواره ره آورد سرزمین نور در سال 88 که با حضور رئیس جمهوری برگزار شد نامهای با هدف حمایت معنوی از دولت در برگزاری جشنواره به صورت ملی تقدیم ایشان شد.
هرسال به جاي آن كه جشنوراه ره آورد سرزمين نور را در يك شهر آن هم در سالن بر گزار كنيم ،بايد ترتيبي اتخاذ كنيم تا برگزيدگان بخش هاي مختلف اين جشنواره در برنامه هايي كه در محل يادمان هاي دفاع مقدس پيش بيني مي شود، حضور يافته و جوايز خود را دريافت كنند.
به نقل ازپايگاه اطلاع رساني بسيج،سردار محمد رضا نقدي در جلسه هماهنگي راهيان نور درس آمادگي دفاعي دانش آموزان با اشاره به اين مطلب كه ساير همايش هاي سراسري بسيج نيز بايد چنين رويه اي را دنبال كنند ، بيان داشت : به عنوان مثال به سازمان بسيج حقوق دان ها توصيه كرده ايم همايشي را كه در پيش رو دارند ،در خوزستان برگزار كنند ؛در واقع اين موضوع از آن جهت اهميت دارد كه مي توانيم همواره ياد ونام شهدا و ايثارگري هاي رزمندگان طي هشت سال دفاع مقدس را زنده نگاه داريم .
معاون سياسي امنيتي استاندار اصفهان از آغاز فاز نخست دهکده دفاع مقدس در اين استان خبر داد.
محمدمهدي اسماعيلي شامگاه يکشنبه در جمع مديران دستگاههاي دولتي استان اصفهان به طرح احداث دهکده دفاع مقدس در اصفهان اشاره کرد و افزود: فاز نخست احداث دهکده دفاع مقدس در استان اصفهان با مشارکت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و استانداري اصفهان اجرا خواهد شد تا گامي مهم در ماندگاري دوران هشت سال دفاع مقدس برداشته شود.
وي همچنين با اشاره به اعتبارات اختصاص يافته به منظور بازديد کاروانهاي راهيان نور استان اصفهان از مناطق جنگي و عملياتي جنوب کشور، اظهار داشت: سال گذشته 650 ميليون تومان اعتبار به منظور اختصاص به کاروانهاي راهيان نور اختصاص داده شد که اين ميزان اعتبار در سال جاري با افزايش 100 درصدي رو به رو شده است.
رئيس سازمان بسيج دانشآموزی و فرهنگيان كشور بر ايفای نقش دانشآموزان برای مقابله با جنگنرم دشمن با حضور در مناطق عملياتی دفاع مقدس تأكيد كرد.
سردار «محمدصالح جوكار» رئيس سازمان بسيج دانشآموزی و فرهنگيان كشور اظهار كرد: امسال با توجه به راهبرد تحول اساسی و بنيادين دروس آمادگی دفاعی قرار شده كه مبنای تدريس اين درس آشنايی دانشآموزان با فرهنگ و ارزشهای دفاع مقدس و تبيين ابعاد مختلف جنگنرم باشد.
وی گفت: در بخش آشنايی دانشآموزان با ارزشهای دفاع مقدس قرار شده كه دانشآموزان پايه دوم متوسطه را امسال به صورت هماهنگ در سطح كشور با همكاری آموزش و پرورش در اردوهای راهيان نور شركت كنند، كه مراحل هماهنگی آن در سال تحصيلی انجام شد، خوشبختانه از 7 آذرماه جاری اردوی راهياننور با ظرفيت 4800 نفر برای هر دوره دو روزه شروع شده است و تاكنون 11 استان اعزام خود را انجام دادهاند.
نماهنگ «پلاك كهنه» به نويسندگي و كارگرداني فرامرز گرجيان در سيماي مركز خوزستان توليد ميشود.
گرجيان اظهارداشت: اين نماهنگ شش دقيقهاي، با مصوبهاي كه از شوراي طرح و برنامهريزي تلويزيون دريافت كرده است، به سفارش سيماي مركز خوزستان ساخته و به شهداي جاويدالاثر هديه ميشود.
وي افزود: پيش از اين، سه نماهنگ «فرشتگان خاك»، «ما ز درياييم» و «بوي گل» را براي سيماي مركز خوزستان ساختهام كه در جشنوارههاي مختلف از جمله جشنوارهي بينالمللي عفاف تهران، جشنوارهي سراسري دفاع مقدس و ... برندهي تنديس نخست جشنواره و لوحهاي تقدير متعدد شدهاند.
اين كارگردان ادامهداد: در متن «پلاك كهنه» بين واقعهي كربلا و دوران دفاع مقدس، تركيب تصويري نمادين و متفاوتي وجود دارد.
رييس سازمان اردويي، راهياننور و گردشگري بسيج درباره قرار گرفتن آثار برگزيده سيزدهمين جشنواره كتاب سال دفاعمقدس در بسته هاي فرهنگي كاروانهاي راهياننور گفت: برگزار كننده جشنواره جزء متوليان حركت اين كاروانهاست و اميدواريم با همكاري آنان اين كار انجام شود.
سردار يعقوب سليماني با تاكيد بر توجه مسوولان كاروانهاي راهياننور به كتاب هاي دفاع مقدس اظهار داشت: متاسفانه امسال به دليل برخي عوامل و موانع، مجموعه آثار برگزيده جشنواره «رهآورد سرزمين نور» به مراسم اختتاميه هشتمين جشنواره نرسيدند. اما قطعا يكي از برنامههاي محوري ما انتشار آثار برتر اين جشنواره خواهد بود. اين آثار، توسط افرادي خلق شده كه دفاعمقدس را نديدهاند، ولي حس خود را در اينباره، با ديدن مناطق يادماني بيان ميكنند.
با حضور دانشآموزان بسيجی سه استان كشور در مشهد شهيدان شلمچه و مناطق عملياتی خوزستان، ياد و خاطره شهيدان دانشآموز حماسه دفاع مقدس گرامی داشته شد.
ياد و خاطره دانشآموزان شهيد حماسه دفاع مقدس در همايشهای پرشكوه كاروانهای راهياننور دانشآموزان بسيجی سه استان كشور در مناطق عملياتی دفاع مقدس استان خوزستان گرامی داشته شد.
كاروان راهياننور بسيج دانشآموزی آذربايجانغربی متشكل از 800 نفر از دانشآموزان پسر بسيجی اين استان با حضور در مناطق عملياتی استان خوزستان ضمن زيارت مزار شهيدان گمنان بر تربت پاك مشاهد شهيدان حماسه دفاع مقدس بوسه زدند.
آخرين بار 6 سال قبل آبادان و خرمشهر بودم. دلتنگ بودم و مدت ها به دنبال فرصتي مي گشتم که به خرمشهر برگردم؛ دست نمي داد، بخت ياري نمي کرد و شايد هم، آنها که بايد، نمي طلبيدند. هنگامي که خانم وافر ي از خانه سينما با من تماس گرفت و طرح سفر را عنوان کرد، ذوق زده شدم! در خبرها خوانده بودم که تني چند از بزرگواران قصد دارند کارواني از اهالي سينما را به مناسبت سالروز آزادسازي خرمشهر، به آن خطه راهي کنند. خواندم و گفتم خوش به حالشان. اما به فاصله دو ـ سه روز، فکر کردم خوش به حال من!
واقعاً سفر به مناطق جنگي چه ويژگي دارد؟ براي مني که آن زمان سير بچگي به نوجواني را طي مي کردم. مني که از جنگ آژير قرمز و سفيد، ضدهوايي و ايام موشک باران را درک کردم. دوره اي که به خاطر موشک باران در آپارتمان يکي از آشنايان جمع مي شديم (که همه معتقد بودند ضد موشک است!) يا به خارج از شهر مي رفتيم، يا با تعطيلي هاي گاه و بيگاه مدرسه مواجه بوديم... اخبار جنگ را دنبال مي کردم، اين درست. حتي يادم هست که به شدت مي خواستم آنجا باشم (که البته براي مني که تا سر کوچه هم اجازه نداشتم تنها بروم، جوکي بيش نبود)، ولي واقعاً امثال من تا چه حد جنگ را درک کردند؟ جوان تر ها چطور...؟
يک انديشکده آمريکايي اعضاي بسيج دانشجويي را سربازان عرصه فرهنگي دانشگاههاي ايران دانست که بدنبال انقلاب فرهنگي دوم در دانشگاهها هستند تا با جنبش طرفدار دموکراسي ليبرال مبارزه کنند.
فصلنامه مطالعات خاورميانه در شماره تابستان امسال (2010) به قلم "سعيد گلکار " استاد دانشگاه استنفورد آمريکا به بررسي نقش بسيج دانشجويي و قدرت گرفتن اين نهاد دانشجويي در دانشگاهها پرداخت.
گلکار در بخشي از اين مقاله ادعا کرده که بسيج دانشجويي شاخه جوانان سپاه است که سعي دارد در بين دانشجويان نفوذ کند.
اين نشريه در اين مقاله، تاريخچهاي از جنگ ايران و عراق را يادآور ميشود و تولد بسيج دانشجويي در سال 1990 را بررسي ميکند.
نويسنده در بخشي از اين مقاله ادعا ميکند که در سال 1998 رهبري ايران طي سخناني در دانشگاه تهران خطاب به بسيجيها توصيه ميکند که بايد بيشتر در سياست دخيل شوند و از آيت الله مصباح يزدي رئيس موسسه پژوهشي امام خميني راهنمايي بگيرند.
معاون اردويي ، گردشگري و راهيان نور سازمان بسيج مستضعفين گفت : امروز مسووليت بسيج در مقابله با جنگ نرم دشمنان اسلام كه باورهاي اعتقادي ملت ايران را هدف قرار دادهاند بسيار سنگين است.
سرتيپ دوم پاسدار محمد سليماني روز چهارشنبه در آيين يادواره ۳۰شهيد ورزشكار شهرستان قدس افزود : بسيج در جامعه به معناي حضور مردم در عرصههاي مختلف كشور از جمله سياسي ، اجتماعي و فرهنگي است .
وي با تاكيد بر ضرورت زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان و ادامه راه اين عزيزان اظهار داشت : ترويج فرهنگ ايثار و شهادت موجب نااميدي دشمنان اين مرزو بوم اسلامي ميشود.
فکه؛...آسمانی روی زمین...انگار قطعه ای از بهشت را کنده اند و صله داده اند زمین...
فکه؛...شن زار عطش آفرین سال های جنگ و دشت سرسبز سال های پس از جنگ
فکه؛...چقدر زمینت به آسمان خدا نزدیک است،گوئی قدم گذاشتن در آغوشت مرادف است با پشت سر گذاشتن دنیایی سرشار از نداشتن ها،دویدن ها و نرسیدن ها...
دوستم حسی داشت که بی قرارش می کرد،گوئی می دید مردان بی ادعایت را،تپه به تپه،دشت به دشت،زیر درختان سایه گستر صحرا....
فکه؛...آسمان مدیون توست...
اروند رود؛...رودی که انگار ماتم زده ی حادثه ایست...انگار شرمسار است از مردان مردی که برد و هرگز
نیاورد...انگار جاریست با مروارید شور چشمانش...انگار در دل بی قرارش داستان هاست...
اروند رود؛...آرام گرفته ای سال هاست!؟یافتی آخر آرام جانت را و چه خوب امانت داری می کنی!
در دلت چه داستان هاست؟!چه پنهان کرده ای در خویش که دیگر نمی خروشی؟!اروند چه می کنی با ساحل سرزمینی که گرفته اند مردان سرزمینم را...
پادگان دو کوهه؛...روز اول که قدم گذاشتم بر سینه محوطه صبحگاهت نفهمیدم پاهای خسته ام را در جای پای که گذاشتم؟!ابراهیم همت؟!حاج احمد متوسلیان؟!حسین خرازی ؟!یا کدامیک یک از ستارگان گمنام آسمان جنگ؟!...
دو کوهه؛روز آخر که آمدم دیگر پاهایم رمق نداشت قدم گذارم در صبحگاهت...
سحرگاهان که طنین الله اکبر آسمانی کرد آسمانت را و می پیچید نوایش در کوچه پس کوچه های خاطره هایت،گوئی دستم را گرفتی و چه صلاتی بود صلاﺓ صبح آن روز...دوکوهه چه داستان ها داری،غبطه می خورم تو را...چه کسانی را دیدی؟!با چه مردانی هم نشین بودی؟!سینه ی خاکی ات قدمگاه چه قدسیانی بود؟!
دو کوهه....کاش جای تو بودم...کاش!
شلمچه؛...سال ها شنیده بودم...از غربتت،از خاک های خونینت،از سیم خاردارهای چنگ زده به جان
مردانت،از خورشیدی هائی که به پای خورشید های سرزمینم بند می زد و می درخشاند جانشان را...
شلمچه؛...چه سری ست در غروب هایت؟!این چه هوائی ست که به سرم می زند؟!
این چه نسیمی ست که می پیچد در سینه ام؟!این چه فریادی ست که می کوبد در قفس حنجره ام؟!
شلمچه؛...چقدر نزدیکی به سرزمینی که دلتنگ دیدارش هستم...این عطر چیست که می رسد از دشت ...چه قرابتی داری با مولای غریبم...پشت سیم خاردار ها،از دشت گل های مین که می گذری
فاصله ای نیست تا سرزمین حسین(ع)!و چه سوخت سینه ام آن هنگام که سلام بی قرارم را روانه آستانش کردم...شلمچه چه ها دیده ای و چه صبری داری که این چنین خاموشی...
کجایند مردان بی ادعا؟؟!!
طلائیه؛...چگونه توصیفت کنم آن گاه که نامت بهترین معرف توست...طلائیه می بوسم خاکت را...
چه ها دیدی آن روزها!!چه شد همتت؟!کجایند باکری هایت؟!طلائیه عشق را چگونه هجی کردی وقتی آموزگارانت اینان بودند؟!
کجایند مردانی که سکوی پروازشان شدی؟!می ترسم طلائیه...می ترسم قدم گذارم بر خاکت...
می ترسم قدم های تاریکم را بر یکی از هزاران چشم روشن خفته در دلت بگذارم...
می لرزد پاهایم...چگونه عبور کنم از سه راهی شهادت مردان مردت؟!چه سعادتی داشتی که در آغوش می گرفتی این مردان بی تاب سفر را...
داستان سه راهی شهادتت آتش می زند وجود هر آدمی را.می گویند آنقدر در آغوشت شهید می افتاده که دیگر فرصت عقب کشیدن آن ها نبوده است.رزمندگان به ناچار از روی اجساد مطهر آنان عبور می کرده اند...بی خود نیست که شدی سه راهی شهادت!
یکی از افرادی که از گروه تفحص بودند و همراه ما آمده بود،می گفت مادری بود که بسیار بی تابی می کرد.خود را رسانده بود به طلائیه...گریه می کرد و می گفت آمده ام پسرم را ببرم...افراد گروه هر چه تلاش کردند آن مادر را از منطقه خطر دور کنند،نمی توانستند.بعد از چند روز فرزند او پیدا شد.
خودش او را کفن کرد و در آغوش کشید و به تهران آورد و در بهشت زهرا(س) به خاک سپرد.
بعد از چند روز که همه انتظار دیدن خوشحالی و آرام شدن مادر شهید را داشتند،بی تابی او را
دیدند.سوال شد.گفت:خواب پسرم را دیدم.گریه می کرد و گلایه می نمود که چرا از طلائیه بیرونم آوردی؟!
آنجا هر شب خانمی می آمد قد خمیده کنار شهدا...مادر چرا از طلائیه بیرونم آوردی؟!!!
واقعا طلائیه چه طلائیه...
و هویزه؛...بهشتی در میان صحرا....نمی دانم چه قرابتی است میان تو و قدمگاه امام رضا(ع) که تا قدم
در تو گذاشتم هوای آن جا به سرم زد...چقدر آسمانی است آستان تو...چقدر تفاوت کرده ای تا امروز!
می گویند آن روزها در همان دوران شهادت سید محمد حسین علم الهدی آن جا همه خاک بود،دشت!
بر سر قبر هر کدام از شهدا پوتینی بود،قمقمه ای بود تا قبرها معلوم باشد اما امروز ...کجاست
علم الهدی و رفقایش تا ببینند امروز اینجا بهشت است.هویزه است با درختان سر به فلک کشیده اش،لحظه به لحظه،گام به گام،مکان به مکان می دیدم علم الهدی را گوئی...
و امروز تنها پرده کوچکی از هزاران پرده حکایت تلخ و شیرین دفاع مقدس برایم
کنار رفت...چقدر احساس دین می کنم،چقدر خاک این سرزمین برایم عزیز است و چقدر ما
در حق خودمان،دینمان،سرزمینمان و شهدا اجحاف کرده ایم!!!
«سرزمین نور» سرزمین معانی است. سرزمین درک و شهود است. در آنجا نادیدنی ها به چشم می آیند و ناشنیدنی ها شنیده می شوند و ناگفتنی ها به زبان می آیند؛ بوی ایمان در مشام جان می نشیند و معنویت لمس می گردد.
بگذار صادقانه همه چیز را بگویم: من از جبهه و جنگ و عشقبازی بین خدا و رزمنده ها، جز حرف و کلام و خاطرات دیگران هیچ نمیدانم و خود در این باره نه چیزی دیدهام و نه لمس کردهام؛ اما خیلی دلم می خواهد این مفاهیم را بفهمم. می خواهم بی بها شدن جان را در بازار عشق و راه وصال، درک کنم. باید چیزی بالاتر از جان و زندگی باشد که بسیجیان، بی پروا دست و پا و حتی جان را فدایش کرده اند؛ دلم می خواهد بالاتر از جان و زندگی را خود تجربه کنم. می خواهم بفهمم هیچ شدن را برای همه چیز شدن و فنا شدن را برای هست شدن و...
«سرزمین نور» انگار از جهان دیگر و ترکیب دیگری است؛ اینها را از مرور خاطرات مسافران آن خطه هم می توان فهمید. با نزدیک شدن به این سرزمین فضایی وصف ناشدنی به وجود می آید همه ترجیح می دهند که با خود و خدایشان خلوت کنند و این نیاز را خودم احساس کردم. این دیار نیازی به توضیح ندارد و سکوت نیزارها خود همهمه ای شگرف است. نخل های بی سر خود حدیثی مفصل دارند. سوسنگرد، هویزه، طلائیه، خرمشهر و شلمچه و... که رازهای نهان بسیار دارد که این همه را هرگوش ناشنوایی هم به گوش جان خواهد شنید. آری روح شهدا حاضر است سرزمین متبرکی است که همچون کربلا رازهایش را با زائرش نجوا می کند.
اینجا هرچه هست عشق است، ایمان است، زمزمه است، اینجا تربت پاک شهیدان، دل های عاشقان و با ایمان را به سوی نور هدایت می کند. ما به سوی سفری حرکت می کنیم که دل ها برای آنها می تپد چرا که همه آنهایی که در این سرزمین آرمیدند به نام و یاد سرور و سالارشان حسین(ع) قدم نهاده اند و چون نام آن بزرگوار در وجودشان است هرچه پیش آید خوش است. ما از جایی حرکت کردیم که راه به سوی کربلا دارد از ایلام، مهران، دهلران و... به سوی کربلای وسیع ایران، شلمچه، هویزه و طلائیه و...
قدم به مناطق جنوب که می گذاری آسمان دلت بارانی می شود، دیدگانت به اشک می نشیند و بغضی سنگین راه گلویت را می گیرد. از کنار شهرها که می گذری بانگ های گرم و معصوم، خود تو را به ضیافت سال های جنگ فرا می خوانند و با تمام وجود، زخم های تنشان را در برابر دیدگانت به تماشا می گذارند تا روایت گر استقامت و ایثارشان باشی. آری! و تو عاشقانه به دیدارشان می شتابی! می دانی که هنوز حرف های ناگفته زیادی برای گفتن دارند. اما دریغ! از محرمی که گوش به حرف های دلشان بسپارد. از میان شهر غریب تر، خرمشهر را می یابی؛ خرمشهری که هنوز آثار جنگ را بر پیشانی سترگ خود به یادگار دارد. خرمشهری که زیر بارش رگبارهای آتش دشمن، چشم های به خون نشسته اش را تقدیم غروب کرد، خرمشهری که مردانش کوهی از ایثار و شهامت بودند. مردانی که عاشقی را در لبیک به امام و مقتدایشان به اوج خود رسانده بودند. سراغ بچه های جنگ را می گیریم، او را می یابیم مردی از تبار مردان مرد! مردی از تبار آلاله های جا مانده از قافله شهدا! چقدر صمیمی با بچه ها برخورد می کند!
هنوز سادگی و صفای بچه های جنگ را دارد، با حرف هایش ما را به آن سال ها می برد. گرم صحبت که می شود برایمان از خرمشهر می گوید، نگاه اشک، میهمانان ناخوانده چشمانش می شود، چنان دقیق و لحظه به لحظه وقایع را برایمان بازگو می کند که انگار همین دیروز بوده که این حوادث اتفاق افتاده است.
می گوید: وارد اینجا که می شوی باید با وضو وارد شوی! چرا که قطعه قطعۀ این خاک بوی بچه ها را می دهد، کوچه ای را نمی توانی پیدا کنی که آغشته به خون شهیدی نباشد. می گوید وقتی شهید مرتضی آوینی اینجا می آید تا از زبان بچه ها حرف بکشد؛ نمی تواند. چرا که اینجا هنوز هم حماسه هست. هنوز هم ایثار هست.
چشم به امواج متلاطم کارون می دوزیم انگار زمزمه های عاشقانه بچه ها را از دل کارون می شنویم. لحظات زیبا، غروب دلمان را با خود می برد گویا غروب هم دلش به اندازه آسمان دیدگان ما بارانی است.
دلتنگ بودم، خسته، گویی کوله بار غم بر دوشم بود. دلم هوای حرم و حریم یار کرده بود. دوستان همه برای کربلا بلیت گرفته بودند و قرار بود 24 اسفند ماه حرکت کنند، اما من اجازه رفتن نداشتم و دلم هر لحظه می سوخت ناامید و دلشکسته بودم، آخر همه قرار بود بروند جز من و هر لحظه که تاریخ به 24 اسفند نزدیکتر می شد بیشتر قلبم به درد می آمد اما چون خانواده ام گفتند که ما هم می رویم مشهد، کمی آرام شدم ولی وقتی رفته بودند بلیت بگیرند نبود و برای اصفهان گرفته بودند. وقتی شنیدم که قرار شده همگی به اصفهان برویم تمام وجودم نالید. گفتم اگر پاهایم را بشکنید نمی روم. یا می رومم مشهد و یا تنها در خانه می مانم. خلاصه بلیت خودم را به کس دیگری دادم و من ماندم و سرنوشتی که چه خواهد شد.
همان روز حالم خیلی دگرگون بود بعد از اینکه در خانه تنها شدم، شروع کردم به شدت گریه کردن. خیلی خسته بودم. خسته از خودم و از تمام چیزهایی که مرا از کسی که دوستش دارم دور می کرد.
همان طور فریاد می کشیدم و ناله می کردم که یک لحظه کسی در درونم ندا زد به آقای یکتا زنگ بزن من ایشان را ندیده بودم اما تعریفش را از بچه های امداد شنیده بودم. با گریه و آه پر از درد گوشی را برداشتم و تماس گرفتم وقتی صدای گریه ام را آقای یکتا شنید کمی برایم حرف زد تا آرام شوم اما من همین طور اشک می ریختم، در حین صحبت هایش باز کسی این جمله را بر زبانم جاری کرد و من بدون اینکه به حرف خود فکر کنم گفتم مرا با خودتان به شلمچه ببرید و فقط این جمله شروع مسافرتی بود که به ظاهر یک هفته بود اما 25 روز طول کشید مسافرتی که هر لحظه اش برایم خاطره بود و دوست داشتم تمامی لحظات این سفرم را برایتان مکتوب می کردم اما...
من اصلاً در فکر مسافرت جنوب نبودم دلم هوای مشهد مقدس را کرده بود. هرچند تا به حال به مناطق جنوب نرفته بودم و همیشه این حس را داشتم که هیچ وقت آنجا را نخواهم دید و باور نمی کردم که... اما من عازم مناطق بودم با کاروان دانشگاه شهر ری تهران.
مسافرتی که نه تنها برای دیدن جنوب بلکه راهی مشهد و قم نیز شدم، اما اینکه چطور شد که من یک دختر تنها، 25 روز در سفر بودم همه و همه خاطره ای دل انگیز بود که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد، چرا که هر لحظه به خاطرم می آید ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه می زند و دلم تنگ می شود. با هر کس که آشنا می شدم برایشان سؤال بود که چطور تنها 25 روز برای خودم هزاران سؤال که جواب همه پیش مولایم مهدی و زهرا و شهدا بود و جوابی برای هیچ کس نداشتم.
حتی از آقا خواسته بودم خودش همسفرم را در این مسافرت انتخاب کند و من با بهترین دوستان آشنا شدم و اینها همه لطف آقا بود که من به وضوح وجود او را چشیدم.
من 22 اسفند ما به سوی تهران حرکت کردم ولی کربلای دوستان لغو شد؛ و من باید یک روز میهمان ستاد راهیان نور تهران می شدم تا 24 اسفند حرکت کنم خلاصه بعد از 4 روز که همراه کاروان شهر ری بودم و از مناطق دیدن کردم به هویزه رسیدم در آنجا مسئول کاروان مرا صدا کرد و گفت: به ما سفارش شده که دست تو را در دست فرمانده خانم اخباری بگذاریم و از اینجا به بعد از ما جدا خواهی شد.
قرار بود یک شب ممیهمان شهدای هویزه باشم، اما 10 روز بود که من هنوز در هویزه بودم. سال تحویل برای اولین بار کنار شهدا و در محضر عالم عارف استاد صمدی آملی بودم. که خیلی برایم دلنشین بود.
آن شب، شب عجیبی بود، شبی که عطر خون شهیدان در آن فضا پیچیده شده بود و حال و هوای خاصی در مزار حاکم شده بود.
شب آخری بود که در هویزه بودم، اما خود نمی دانستم، برق هویزه رفته بود و همه جا تاریک بود و فقط چند تا شمع کنار مزار شهدا روشن بود، باران که گویی دلتنگ بود به آرامی می بارید، شب غریبی بود، غربت شهدای کرخه و هویزه به راحتی دیده می شد یک حال و هوای عجیبی بودو من خیلی دل شکسته بودم حالم اصلاً خوب نبود با تمام دردی که در بدنم احساس می کردم به بیرون رفتم تا کمی در آن تاریکی و خلوت و سکوت غم انمگیز با شهید علم الهدی زمزمه کنم به آرام و سختی قدم می زدم و اشک می ریختم، دوست داشتم آن لحظه تمام نمی شد.
خود را در گوشه ای پنهان می کردم تا کسی مرا نبیند تا شاید کمی...
اما یک لحظه متوجه شدم که خادمان شهدا با چراغ موبایل به دنبال من هستند، گویی فرمانده در آن تاریکی حس کرده بود که من نیستم و نگرانم شده بود، مرا که دیدند پیشم آمدند و گفتند کجایی، فرمانده جوش تو را می زند زود برود اسکان، اما من حال اسکان رفتن را نداشتم کمی باز قدم زدم و بعد رفتم، هنوز آرام نبودم گریه امانم نمی داد دنبال بهانه ای بودم که بلند گریه کنم، داشتم خفه می شدم اما کسی نمی دید، گوشه اسکان نشستم یک دستم طرف قلبم و دست دیگریم طرف معده ام، سرم را پایین انداخته بودم و به شدت گریه می کردم، فرمانده وقتی مرا در آن حال دید بیشتر نگران شد گفت بیا برویم امداد. مگر من می توانستم حرف بزنم. هرچه می گفت اشک می ریختم. چند تا از خواهرهای خادم دورم حلقه زدند تا مرا آرام کنند اما نمی شد و من حالم بیشتر خرابتر می شد در آن لحظه صدایی آشنا مرا به خود خواند صدای علم الهدی بود که در درونم به آرامی نجوا می کرد. بیا در کنار قبر من بنشین تا آرام شوی وقتی صدایش را شنیدم نتوانستم لحظه ای صبر کنم، پا برهنه، با آن حالی که داشتم به طرف در رفتم در قفل بود به سرعت قفل را درآوردم و به زمین کوبیدم.
من به طرف مزار و خادمین به دنبال من که مانع رفتن من بشوند ولی من با عجله به سمت سید می رفتم که در وسط حیاط فرمانده مرا در آغوش گرفت و گفت: کجا پابرهنه، هوا سرده، بدتر می شوی، مرا به سختی در آغوش نگه داشته بود. اگر رهایم می کرد به زمین می افتادم او صدایم می کرد اما نمی توانستم به او بگویم، ناگهان فرمانده گفت: خیالم راحت شد فردا می روی مشهد، وقتی این جمله را شنیدم دیگر نتوانستم تحمل کنم گفتم: تو رو خدا ولم کن بذار برم، با التماس از او جدا شدم، به طرف مزار رفتم پاهایم سبت شده بود نمی دانم خودم را چطور به قبر سید رساندم همین که رسیدم، روی قبر دراز کشیدم و با صدای بلند گریه کردم نه کسی را دیدم و نه صدای کسی را می شنیدم فقط برایش حرف می زدم و اشک می ریختم، اما لحظه ای بعد شهید علم الهدی مرا به حدی آرام کرد که سکوت در مزار حاکم شد. همه فکر کردند که دیگر تمام کردم، کنارم آمدند و صدایم می کردند، اما صدایی از من شنیده نمی شد، گویی سید دستش را بر سینه ام گذاشته و فشار می داد، تمام قلبم درون قبر رفت و برگشت و آرام شد، به آرامی اشک و آه.
و من با آرامشی خاص فردا عازم مشهد مقدس بودم. چیزی که باور نمی کردم. آن شب گویی مانند شب آخر شهدا بود که کنار هم می نشستند و با هم شوخی می کردند و می خندیدند و من که هر لحظه گریه می کردم و بچه ها جز سکوت و اشک از من ندیده بودند بعد از اینکه شهید علم الهدی ارامش خاصی به من بخشید با خادمین شوخی می کردم و می گفتم: بچه ها امشب نخوابید، بیشتر مرا نگاه کنید، دیگر فردا من نیستم دلتان برای من تنگ می شود و آنها می خندیدند و می گفتند: بچه ولمان کن، خسته ایم، بگذار کمی بخوابیم، آن شب تنها شبی بود که من در هویزه تا صبح به آرامی بدون درد و غم و اشک خوابیدم.
معبر
علي سعادت
| 21:19
- 17 مهر 1389برچسب:شب, آخر,جنوب,
امروز با کاروان راهیان نور به سوی سرزمین های عشق و حماسه حرکت می کنم.
نیت کرده ام اگر نشانی از تو بیابم، اگر بویی از تو به مشامم برسد، اگر دلم آرام بگیرد، نگاهم را برای همه عمر دخیل ببندم به گلوی گلگون غنچۀ شش ماهه ای که در تصادم پیکان ستم، بر فراز دستان ابر مرد حماسه، شکفت!
و دلم را گره بزنم به ضریح شش گوشۀ عشق!
کاروان در عطر صلوات و زمزمل ذکر و نوای اشک و آه به مقصد می رسد. پیاده می شویم و به سرزمین غریبی پا می گذاریم که هر چه بزرگ باشیم، اینجا هیچ می نماییم و به قول بزرگی که گفت: «کسی نیستیم که به میعاد آمده باشیم بل، خسی هستیم که به میقات آمده ایم.»
فضا عطرآگین است. سکوتی مقدس همه را فرا گرفته است که جای حرف نیست. زمزمۀ خدا بر زمین جاری است، پس: «فاستمعوا له وانصتوا لعلکم ترحمون.»
گمان ندارم اینجا بخشی از زمین باشد که روی نقشه دیده ام، اینجا تکراری از آسمان است، بر زمین افتاده.
تکه ای از بهشت است، هدیه به بچه های بی قرار، آدم مبتلای فراق، اینجا بیت المقدس است، وجب به وجبش. حال رسول خدا(ص) را دارم در لیله المعراج.
با دلم به دنبال تو می گردم، حال خوشی است! نسیم آشنایی می وزد، همه جا به عطر تو معطر است. شگفت دارم؟! من تو را در غروب گم کرده ام در قصر شیرین، در هورالهویزه و اینجا جنوب است، خوزستان. من تو را در آن سوی این سرزمین گم کرده ام، از چه در اینجا می جویم و شگفت آنکه می یابم؟!
همه جا بوی تو میآید، از تپش های قلبم، از عرقی که بر پیشانی ام نشسته، از نفس نفس زدنهایم، از شوقی که در رگ هایم جاری شده، حس می کنم همین جاها هستی!
گفته بودند چشم هایت را بر تپه های برهانی به یادگار گذاشته بودی، شگفتا من آنها را در شلمچه در صورت و در چشمخانۀ شهیدی دیگر دیدم، با همان نگاه مهربان و مطمئن!
گفته بودند دست هایت در دشت عباس پر پر شد، عجبا! من آنها را در خرمشهر بر بازوی فرشته ای دیدم که به آسمان می رفت!
گفته بودند پاهایت را به اروند هدیه دادی؟ من آنها را در بستان دیدم، ستون تن نگاهبانی ایستاده بر برج، به حراست شهر مشغول!
گفته بودند قلبت در جاده های داغ آبادان در کنار نخلستان های نجیب از تپش ایستاد و به افق اعلی به زیارت دوست شتافت.
الله اکبر! من در شلمچه دیدمش در سینۀ زائران که گرم می تپید و شور می آفرید و عشق می زاد و زندگی می داد.
من در شلمچه تو را دیدم، خودت را، در چهرۀ چهارصد شهید من تو را یافتم، در دل زائران بودی!
در شگفتم از چه بیراهه می رفتم؟ جستن تو در هوای مسموم دلمشغولی و روزمرگی، ظلم نبود؟!
و حال آنکه تو اینجا در میان «الذین قتلوا فی سبیل الله» بودی و مُهر «احیاهم» بر پیشانی داشتی و به مقام «عند ربهم یرزقون» رسیده بودی!
من در شلمچه به بلوغ رسیدم، من در شلمچه مبعوث شدم، به رسالت وارثان هابیل!
من در شلمچه، واژه های شهید گمنام و مفقودالاثر را از فرهنگ عرفان و شهادت خط زدم.
کدام شهیدی گمنام است؟
اینجا حس غربت ندارم. صمیمی تر از این زمین، در نقشۀ دلم خطه ای وجود ندارد.
اگر خدا خانه ای در زمین داشته باشد اینجاست؛ اینجا بیت المقدس ایران است. مسجد است، محراب است! فرشتگان در این سرزمین رفت و آمد می کنند، گوش اگر بسپاری صدای بال هایشان را می شنوی.
اینجا حرم امن الهی است، اینجا بیت المقدس است، اینجا شلمچه است - التماس دعا