تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
دفاع مقدس و آدرس
mabar.LoxBlog.com لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
يک لشکر را يک جوان بيست و چهار پنج ساله اداره مي کند، در حالي که در هيچ جاي دنيا افسر به اين جواني پيدا نمي شود که يک لشکر را اداره کند.
مقام معظم رهبري
شهيد محمود کاوه، تولد: اول خرداد 1340، شهادت: 11 شهريور 1365 (در 25 سالگي، محل شهادت: حاج عمران، آخرين مسئوليت: فرمانده ي لشکر ويژه شهدا.
سر دو ميليوني
ضد انقلاب براي سر بعضي پاسدار ها هزار تومان جايزه مي گذاشت. خيلي که ارزش طرفشان مي رفت بالا، سرش را به سه هزار تومان هم مي خريدند.
محمود که آمد، به يکي دو هفته نکشيد رفت توي ليست سه هزار توماني ها. اعلاميه اش را خودش آورد برايمان مي خواند و مي خنديد. دو سه هفته بعد پام گلوله خورد. مي خواستند بفرستنم مشهد. محمود آمد ديدنم، وقت خداحافظي گفت: راستي خبر جديد رو شنيدي؟ گفتم: چي؟ گفت: قيمت سرم زياد شده. گفتم: چقدر؟ گفت: بيست هزار تومان. چند ماه بعد بوکان که آزاد شد، آن قيمت به دو ميليون تومان هم رسيد. (1)
عليرضا يونسي ميگويد: رمضان سال ١٣٦٦ بود كه در كردستان در حال خدمت مقدس سربازي بودم. در آن موقع به علت حساسيت كردستان از لحاظ جنگي پايگاههاي زيادي در سطح كردستان داير شده بود تا نيروهاي نظامي و انتظامي بتوانند بر اوضاع مسلط باشند تا نيروهاي دشمن با كمك ستون پنجم و ضد انقلاب نتوانند نقاطي از كردستان را تحت سلطه داشته باشند.
عليرضا يونسي، رزمنده دوران دفاع مقدس در روايت خود از جنگ در ماه مبارك رمضان ميگويد: «شبي از شبهاي ماه رمضان كه به علت كمبود سرباز در پايگاه ژاندارمري محل خدمتم، مدت نگهبانيام چهار ساعت شده بود پس از اتمام مدت نگهباني و تحويل دادن پست به سنگر بازگشتم. به ساعت نگاه كردم ديدم كه دو ساعت تا سحر باقي است؛ با خودم گفتم يك ساعت و نيم ميخوابم و نيم ساعت به اذان مانده به آشپزخانه ميروم و سحري ام را تحويل ميگيرم، ولي دريغ كه با صداي اللهاكبر مسجد كوچك پايگاه بلند شدم. بدون هيچ ناراحتي از اينكه نتوانستهام سحري بخورم، خدا را شكر كردم و با خود گفتم هر چه مصلحت باشد، همان ميشود. نماز خواندم و آماده رفتن به سر خدمت روزانه كه همان تامين جاده بود شدم.»
كتاب «رويای پرواز»، مجموعه خاطرات محمد فلكی از فرماندهان لشكر10 حضرت سيدالشهداء(ع) در دوران هشت سال دفاع مقدس از سوی بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس منتشر شد.
اين كتاب كه مجموعه خاطرات «محمد فلكی» از حوادث تلخ و شيرين دوران دفاع مقدس را روايت میكند، با همكاری و همت «فاطمه دهقان» از نويسندگان حوزه دفاع مقدس استان البرز به تنظيم و رشته تحريردرآمده است.
از سال 87 اين معاونت با همكاری معاونت تحقيق و پژوهش اداره كل شروع به جمع آوری و انجام مصاحبه با رزمندگان و فرماندهان دوران دفاع مقدس كرده است كه تاكنون چندين كتاب درمرحله بازبينی و بررسی قرار دارند و اين مجموعه آثار در آينده چاپ و در بازار نشر عرضه خواهند شد.
كتاب «رويای پرواز» حاصل 2200 ساعت كار و مصاحبه با محمدفلكی است.
اين كتاب با شمارگان 3000 نسخه توسط انتشارات (بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس) چاپ و آماده ارائه به مراكز فرهنگی و كتابخانههای عمومی استان البرز شده است.
ازويژگیهای اين اثر میتوان به سادهگوئی و روانگوئی و پرداختن به حقايق تلخ و شيرين ميدان جنگ اشاره كرد.
دوستش داشتم، به تعداد رگهاي بدنم
و هديهاش دادم، به تعداد رگهاي بدنم به ياد سردار شهيد مهدي زين الدين ـ مشتري كه به مغازه كتابفروشي پدرش ميآمد، سرش توي كتاب بود. همان طور كه سرش دولا بود، با مشتري حساب ميكرد. تمام كتابهاي مغازه را خوانده بود.
ـ از همان بچگي اهل پول نبود. به زور توي جيبش پول ميگذاشتيم. دخل من در اختيارش بود، ولي هيچ وقت برنميداشت.
ـ نان خانه تمام شده بود. مهدي داشت توي كوچه فوتبال بازي ميكرد. در را باز كردم و گفتم: مهدي جان نان نداريم. وسط آن شور و هيجان فوتبال كه داشت گل ميزد و سر و صدا ميكرد، يكدفعه بازي را رها كرد و رفت. دوستهايش صدايشان درآمد؛ غر زدند سرش؛ ولي مهدي چيزي نگفت. سرش را پايين انداخت و بدون اعتراض رفت. هنوز يادم نرفته است....
راوی:حسین رجبزاده
قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت میكردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهرهها به خوبی تشخیص داده نمیشد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه میگویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی میگذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل میگرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت.
وقتى از فرزند شهيد عالى مقام زين الدين ـ فرمانده لشكر 17 على بن ابى طالب(ع) ـ سؤال شد «كدام يك از ابعاد زندگى پدرت برايت جالبتر است؟» گفت: مطالعه زياد ايشان. تعجب مىكنم كه با وجود آنهمه كار و فرصت كم چطور اين قدر براى مطالعه وقت مىگذاشتند. نماز اول وقتشان هم خيلى برايم جالب است. دوستانشان چيزهايى از نماز اول وقت پدرم تعريف كردهاند كه تعجّب برانگيزاند. شنيدهام پدرم در سختترين عملياتها، نماز اول وقت را رها نمىكرد.(1)
درباره نماز اول وقت ايشان برادر على حاجىزاده گويد: همراه چند تن از دوستان عازم شوش بوديم. آقا مهدى همراه ما بود. كنار سپاه شوش يك غذاخورى وجود داشت. وارد غذاخورى كه شديم، صداى اذان بلند شد. هر كدام غذايى را سفارش داديم، بعد هم رفتيم و پشت سر آقا مهدى به نماز ايستاديم. آرزوى بچه ها بود كه حتى در خواب هم كه شده ببينند پشت سر آقا مهدى به نماز ايستاده اند.
به گزارش برنا، امیر سرلشگر سلیمی، مشاور مقام معظم رهبری و رییس فرماندهی ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران در همایش تجلیل از حماسهسازان آزادسازی سوسنگرد با ذکر خاطراتی از حضور مقام معظم رهبری در مناطق عملیاتی در ابتدای جنگ تحمیلی گفت: مقام معظم رهبری در اولین شبی که به منطقه رسیدند با دکتر چمران برای شکار تانکهای دشمن به خط رفتند.
وی در خصوص چگونگی تشکیل ستاد جنگهای نامنظم ادامه داد: زمانی که جنگ آغاز شد، مقام معظم رهبری لباس رزم پوشیدند، ما با ایشان و چند نفر دیگر به اهواز رفتیم. دکتر چمران آن زمان در دانشگاه جندیشاپور مستقر بود. وقتی که من آنجا را بازدید کردم متوجه شده که محل استقرار این دو بزرگوار مکان امن و مناسبی نیست؛ به همین منظور به مقام معظم رهبری گفتم برای اینکه دهن بنیصدر را که میگفت «نباید نیروهای مردمی و جوانان وارد ارتش شوند» را ببندیم، اجازه دهید تا ما ستاد جنگهای نامنظم را پیشبینی کنیم و ایشان هم پذیرفت.
این گفته، فقط شعار و تعریف از یك نفر نیست؛ حقیقتی است. چه آن زمان كه از نزدیك با حاجی برخورد داشتیم و چه حالا كه داریم خاطرات او را بررسی میكنیم. همه ما به آن اعتراف داریم.
در «گیلان غرب» بودیم و شرایط حساسی پیش آمده بود. یك گروه شناسایی تشكیل دادیم و قرار شد از طرف «گره زرد» به موقعیت امام حسین(علیهالسلام) برویم. پارك موتوری دشمن شناسایی شده بود. قرار بود ما برویم آن را بزنیم و بازگردیم. رفتیم و مأموریتمان را با موفقیت انجام دادیم. موقع بازگشتن، متوجه شدیم كه شناسایی شدهایم. شدت انفجار خودروها و مخزن سوخت آنان، به قدری زیاد بود كه از كیلومترها فاصله، به راحتی دیده میشد. آر.پی.جی ما به تانكر سوخت آنان خورده بود و شعلههای آتش آن تا مقرّ خودمان هم پیدا بود. خلاصه به همین دلیل، جان همه گروه در خطر بود. شهید كلهر وقتی فهمید كه دشمن ما را شناسایی كرده، گفت: «شما بروید، من میمانم و دفاع میكنم.» وقتی كه دید ما اصرار میكنیم كه بمانیم، با قاطعیت خاصی گفت: «من به شما میگویم بروید و فاصله بگیرید. بعد، من به شما میرسم!»
در سال 1333 شمسی در روستای «بابا سلمان» از توابع «شهریار» كرج، در خانوادهای مذهبی و بسیار مؤمن پسری به دنیا آمد كه نام او را «یدالله» گذاشتند؛ یدالله كلهر. چون قرار بود كه در عرصهای به پهنای دشت كربلا، بار دیگر به یاری حسین زمان خود بشتابد و دستی باشد در میان هزاران هزار دست،كه به یاری دین خدا و خمینی كبیر آمدند.
چگونگی تولد و آغاز زندگی پرثمرش را از زبان پدر بزرگوارش بشنویم كه میگوید: «در سال 1333، به دنیا آمد. كودك در میان حیاط و زیر آسمان آبی و زلال، پا به دنیا گذاشت. پاكی و صفای روح بزرگش از همان موقع احساس میشد. زمانی كه به دنیا آمد، گوشه گوش راستش كمی پریده بود. وقتی كودك را در آغوش پدرم گذاشتم، با دیدن گوش او گفت:«این پسر در آینده برای كشورش كاری میكند. یا پهلوان میشود یا شجاعت و رشادتی ستودنی از خود نشان میدهد.» یدالله از كودكی، بچهایی ساكت، مودب و بسیار جدی بود. وقتی عقلش رسید، خواندن نماز را شروع كرد. از همان كودكی، در صف آخر جماعت، نماز میخواند.
چند روز قبل از عملیات و شهادتش ؛ در پی شهودی عارفانه ، احساس می كند كه هنگام پرواز به ملكوت و عروج عاشقانه فرا رسیده است . به همین جهت از همسرش كه در تهران زندگی می كرده است ؛ درخواست می كند كه به همراه فرزندانش ابراهیم و زهرا به اهواز بیایند و با او ملاقات نمایند .
همسر شهید دقایقی می گوید :
« دو سه هفته بود كه از مسافرتش گذشته بود و من در تهران بودم . به من تلفن كرد و گفت : اگر می توانید به اهواز بیایید . من نگران شدم و گفتم شاید ایشان مریض شده است . لذا عازم اهواز شدم . ساعت 30/11 دقیقه شب بود كه موفق به دیدار او شدم ؛ در حالی كه ایشان خیلی خسته به نظر می رسید ، گفت : این دفعه لازم است كه خودم به جلو بروم . و این اولین باری بود كه به من صریحاً می گفت كه می خواهم به خط اول عملیات بروم و هرچند كه ایشان همیشه در خطوط مقدم بود ، اما هیچ وقت به من این مسئله را نگفته بود . من پرسیدم : آیا امكان دارد پیروز شویم و باز یكدیگر را ببینیم ؟ ایشان گفت : من علم غیب ندارم همین قدر می دانم كه ما داریم پیروز می شویم . من گفتم : شما هنوز وارد عملیات نشده اید و فردا می خواهید شركت كنید؟ ایشان گفت : شما فكر كنید كه دیدار من و شما در بهشت می باشد . و من از همان روز با آن سخنش همه چیز را خواندم و دیگر حرفی به ایشان نزدم . صبح خداحافظی كرد و رفت. »
عملیات انجام شده در زمان فرماندهی ایشان در لشگر بدر
در طول فرماندهی شهید دقایقی ، تیپ ( و بعدها : لشگر و سپاه )بدر در عملیات بسیاری شركت داشت كه در تمام این عملیات به یمن و بركت فرماندهی صحیح و استوار وی به پیروزی و فتوحات چشمگیر دست یافتند كه از جمله می توان از عملیات گسترده زیر یاد نمود :
عملیات «قدس ـ 4 » :
اولین عملیات موسوم به قدس ـ 4 در منطقه «سیسون » از دریاچه « ام النعاج » در هورالهویزه بود كه شهید دقایقی آن را هدایت و فرماندهی می كرد و به منظور آمادگی نیروها ،آموزش فشرده ای در زمینه های : شنا ، غواصی ، بلم رانی و قایقرانی گذارده بود . آن زمان كه مجاهدین در عملیات وارد شدند ، در عرض چند دقیقه تنها با دادن دو شهید ، تمام اهداف از پیش تعیین شده را گرفتند . تلفات زیاد دشمن و سقوط پایگاههای عراقی در عرض چند دقیقه و آزاد كردن منطقه وسیعی از « ام النعاج » و «سیسون» برای تیپ تازه تأسیسی چون بدر وسیله و اسبابی شد كه نظرها متوجه این تیپ گردد و زبان به تحسین و تمجید گشوده شود . نقل است كه در شب عملیات اسماعیل وضو گرفته و مدتی را به نماز و دعا پرداخت تا موقع عملیات فرا رسید كه با اصرار مجاهدین برای دادن پیام و شروع عملیات او را به پای بی سیم می خوانند و ایشان نیز با آرامش و وقار تمام پشت بی سیم نشسته و با اعلام رمز ،دستور شروع عملیات را می دهند و عملیات آغاز می گردد .
در پایان عملیات قدس ـ 4 نیمی از دریاچه ام النعاج كه از « شط الدوب » در غرب دریاچه تا بركه «ام سوده » كه در شرقآن امتداد داشت ،به وسعت 160 كیلومتر مربع آزاد شد . همچنین بیش از 280 نفر از نیروهای دشمن كشته و زخمی و 56 نفر به اسارت درآمدند .
شهید دقایقی ، مجاهدین و معاودین عراقی را بهترین افراد عراقی می دانست و اعتقاد داشت كه آنان برای ادای تكلیف ،رنج هجرت و غربت را بر خود هموار كرده اند . او همواره برخورد جذب كننده ای نسبت به آنها داشت . وی بر این بود كه باید به اینان اطمینان و امیدواری داده شود و همچنین زمینه كار و فعالیت سازنده برای آنان ایجاد گردد و بر این اساس به مجاهدین مسئولیت می داد و اصرار وافر داشت كه مجاهدین ،مسئولیتهای حساس تیپ را به هر صورت و در حد توانایی بپذیرند و به آنان امیدواری می داد كه می توانند كار خود را به نحو احسن انجام دهند .
در آغاز فرماندهان گردان و گردانها همه از ایرانیها بودند و ایشان دستور دادند كه باید فرماندهان همه از میان مجاهدین عراقی انتخاب شوند . وی بر آن بود كه این مسئولیت دادن به مجاهدین باید به آن نقطه از اطمینان برسد كه حتی مسئولیت خویش را نیز به مجاهدین عراقی واگذار نماید.
پس از آن ، به نمایندگی از سپاه پاسداران ، در اتاق جنگ لشكر 92 زرهی اهواز شركت كرد . بعد از یك ماه كه از آغاز جنگ تحمیلی می گذشت ، با توجه به حساسیت و وضعیت خاصی كه منطقه دشت آزادگان پیدا كرده بود ، در اول آبان 1359 تصمیم گرفت كه شخصاً به آنجا رفته و سپاه را كه در درگیریهای روز اول جنگ دچار خساراتی شده بود ، سر و سامان دهد .
لذا با به عهده گرفتن فرماندهی سپاه سوسنگرد ،كار سازماندهی و تقویت خطوط دفاعی شهر را آغاز ؛ و با ایثار و از خودگذشتگی تمام ،سعی در دفع تجاوز دشمن بعثی نمود ؛ ولی به علت خیانتهای بنی صدر رئیس جمهور خودباخته وقت ، شهر سوسنگرد به محاصره و تصرف دشمن درآمد و تعدادی از برادران همرزم اسماعیل در یك نبرد سخت با دشمن به شهادت رسیدند و شهید دقایقی كه خود را با مشكلات زیاد از محاصره رهانیده بود ، برای اعلام وضعیت شهر و اشغال آن توسط دشمن ، نزد مسئولان سپاه اهواز رفت . ایشان به همراهی شهید چمران و شهید علم الهدی دلیرانه در شكستن حصر سوسنگرد كوشیدند و در اثر تلاشهای ایشان و سایر رزمندگان ، دشمن از شهر سوسنگرد عقب نشینی كرد و در پشت دروازه های شهر اقدام به ایجاد خاكریز و مواضع ایذایی نمود .
خدایا ، امت اسلام را صبر و استقامت عطا فرما تا در مقابل دشمنان خدا و كافران پایداری كنند و سپس بر آنان غلبه كنند.
خدایا ! شهادت می دهم كه غیر از تو خدایی نیست و محمد (ص) رسول و فرستاده توست و علی (ع) وصی رسول خداست . سلام بر خاندان عصمت و طهارت . درود بر خمینی كبیر . سلام بر روحانیت متعهد و امت حزب الله . خدایا ! از تو می خواهم در هنگامی كه شیطان سستی به سراغم می آید ، او را دورسازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی كه
« پدر و مادر گرامی ! »
در مقابل شما شرمنده ام كه توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی كم نصیبم گشت . بدانید :انشاالله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله كسانی باشید كه مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسرا و معلولین را دلداری بدهید و من هم دعاگوی شما هستم .
در طول هشت سال دفاع مقدس ؛ در روزگاری كه باب جهاد ـ دری از درهای بهشت ـ بر روی امت اسلامی گشوده شده بود ، شاهد انسانهایی بودیم كه در راه حفظ نظام جمهوری اسلامی ، دست از آلایشهای دنیا شسته و دل به محبت حق سپردند و در خیل كاروانیان نور ، سرود رهایی سر داده ، قفس تنگ جسم را شكسته به سوی یار پر كشیدند .
كسانی كه رسالتشان نجات ارزشهای والای انسانیت از چنگال خونبار متجاوزان به حقوق انسانها بود و سرگذشتشان ، سفرنامه حماسی جاودانگی است .
اینان سرداران رشید دفاع مقدس و قهرمانان سرافراز انقلاب اسلامی و آموزگاران ایثار و گذشت و جهاد و مبارزه اند كه خود این همه را از محضر پرفیض معلم جاوید انقلاب اسلامی ، حضرت روح الله (ره) فرا گرفته بودند .
در ادامه مجلدات « سیرت سرداران » ـ آشنایی با زندگانی سرداران رشید سپاه اسلام ـ دفتر زندگانی فرمانده رشید سپاه : شهید اسماعیل دقایقی ( فرمانده لشگر بدر ) سرداری از رهروان كاروان نور را گشوده ایم تا دریابیم كه بود و چگونه زیست كه سزاوار خلعت شهادت شد و راه و نامش فرازی پرشور و نامی به یاد ماندنی در كارنامه هشت سال دفاع مقدس گشت .
آفتاب چنان داغ بود كه انگار فرصت دیگری برای تابیدن ندارد وزمین چنان گرم كه گویی تكه ای از خورشید است. هرم گرما همه چیز را پیش چشم می لرزاند، آدمها، ساختمانها ودرختهای خاك گرفته سرو با برگهای تیره رنگشان، همه می لرزیدند موج برمی داشتند وبه بالا كشیده می شدند.
صدای ساییده شدن پوتینهای سنگین پر از خاك و سنگریزه، فریادهای پر از سرزنش حاج حسین وتك تیرها، گاه آزار دهنده بود. اما محمود ازاین همه، چیز زیادی حس نمی كرد. چنان داغ حرفهای آخر حاج حسین بود كه گرمای آفتاب دربرابرش هیچ می نمود. آنقدر آزرده بود كه حتی تركیدن تاول انگشتهایش در پوتین خیس عرق وسوزش شان راهم نمی فهمید.
صدای تیر پراندش. تیری كه آنقدر نزدیك انگشت كوچك پایش به خاك نشست كه هم ضربه اش را حس كرد و هم داغی اش را. حاج حسین داد زد:« زودتر، زودتر، آنقدر كلاغ پر بروید تا گوشت تن تان آب شود.»
دستهای عرق كرده اش را پشت گردن به هم قفل كرد وبه زانوهای دردناكش فشار آورد. بدنش رارو به بالا كش داد واز جا پرید.
اول هفته، صبح، باقر خواب آلوده وخندان كتری بزرگ دود زده را داده بود دستش وگفته بود:« ما كه خلاص شدیم. مواظب خودت باش. اگر غذایشان دیر شد، خودت را می خورند،
آن هم بی نمك!»
وآنها كه بعد ازنماز نخوابیده بودند وهنوز كنار جانمازهای كوچك طرح قدسی شان ذكر می گفتند، یا تعقیبات می خواندند، متوجه اش شدند وبرایش دم گرفتند:« ماشاالله شهردار، ایوالله شهردار …»
تویوتای گل مالی شده كه ترمز كرد، چند نفر با تعجب نگاهش كردند. هر چهار چرخ پنچر بود، با بدنه ای چنان از هم دریده وسوراخ سوراخ كه حركت كردنش عجیب می نمود. پنجره ها لخت بودند، جز پنجره عقب كه شیشه اش مثل تار عنكبوت ترك ها تو درتو ودایره وار بود وجدا شده. اززوار، رو به داخل لوله شده بود.
از ماشین پیاده شد وبه راننده چیزی گفت ودستی به ماشین زد كه یعنی برو. تویوتا حركت كرد واو نگاهش رادر دشت چرخاند شلوغ بود. این هیاهو را دوست داشت. نفربرها كه نیروی خسته را بر می گرداندند، بلندگوهای سیار كه روی ماشین های تبلیغات به شتاب می گذشتند وتوی حرف هم می پریدند، سرود می خواندند، خبر می دادند یا به بازگشتگان خیر مقدم می گفتند. چند بسیجی اسلحه به دست، ردیف اسیرهای عراقی را كنار ایستگاه صلواتی نشانده بودند ونوجوانی از تنگ پلاستیكی قرمز رنگش برایشان چیزی در لیوان می ریخت، آب یا شربت. دستهایشان بسته نبود. با شلوارهای نظامی وپوتین های بدون بند وزیر پیراهنی های چركمرده، خسته وبی حوصله به نظر می رسیدند وآسوده! به هر حال در آخرین جنگ زنده مانده بودند.
باد آستین خالی اش را همراه دانه های درشت شن به صورتش كوبید.آستین بی حس را با غیظ از صورت كنار زد و روی زانوهایش نشست و نالید.صدایش در دشت گم شد.
احساس كرد پایان دنیا رسیده است و او بعد از مرگ همه آدمها سرگردان روی زمین مانده است…
خواسته بود راه خونریزی چشم جواد را ببندد،نتوانسته بود.شعله ها را با همان یك دست خاموش كرده بود اما نمی توانست آن بدن سوخته را جابه جاكند و حاج هدایت را و آن سه بسیجی خسته ای را داشتند به طرفش می آمدند تا خسته نباشید بگویند ، همه را…به هر ناله ای به سویشان دویده بود.بالای سرشان نشسته بود و دست گذاشته بود روی رگهای گردنشان و حس كرده بود كه زنده اند.فكر كرد با كشیدنشان روی زمین آنها را تا جاده برساند اما نمیشد،خطرناك بود.
جز هدایت و كاظم همه زنده بودند،با فاصله كمی از مرگ. و او از كنار یكی تا بالای سر دیگری پر می كشید،پروانه ای میان چراغانی .سرانجام خسته و ناتوان و خشمگین از این ناتوانی ،زانو زده بود روی خاك و به خود سركوفت زده بود: «به هیچ دردی نمی خوری، حسین خرازی.»
هواپیما كه رفت ،هنوز صدای وحشتناك انفجار در سرش مثل جیغی بلند وپایان ناپذیر ادامه داشت.صدایی كه همه چیز را می بلعید ؛ دیدن،شنیدن و حتی فكر كردن را.
موج انفجار مثل ضربه دستی سنگین او را پرت كرده بود روی تلی از خاك و هنوز عضلاتش لرزش بی اختیار داشت و پاها به فرمانش نبودند.گرد و خاك كه فرو نشست ،ازمیان هیاهویی كه در سرش بود ،صدای جیغ تیز و بریده ای را تشخیص داد.شعله ای بود كه می دوید.
برخاست و دوید.پاهایش مثل دو تكه سرب سنگین بودند.رسید.خود را روی او انداخت و با بدنش شعله ها را پوشاند.روی خاك غلتید و مرد سوخته را روی خاك غلتاند.آتش خاموش شد .مرد را به پشت برگرداند.دستش را روی شاهرگ مرد گذاشت .زنده بود.فریاد زد:«بیایید كمك ! این زنده است .
اولی كه قد بلند بود، ساك كوچك سرمه ای اش رادست به دست كرد ورو به همراهش گفت:« قرآن داری؟»
جوان كه كوتاهتر بود، با صورت آفتاب سوخته و گونه های كودكانه وگرد گفت :«نه،برای چی ؟»
اولی كه كلافه بود و صدایش كم كم از عصبانیت اوج می گرفت،گفت:«كه قسم بخوریم پسر خاله صدام نیستیم !»
بعد چند بار روی برگه ای كه در دست داشت زد وگفت«این همه مهرو امضا بغداد كه نمی خواهیم برویم.»
دژبان كه كم سن وسال بود،با لباس مرتب نظامی ،شلوار گتركرده وپوتینهای براق با لحنی خسته كه سعی می كرد جدی و بی اعتنا باشد ،گفت:«باید برگه تان درست باشد. من مسؤول اینجا هستم.»
پیشانی ام را چسبانده بودم به خاك مرطوب و دندانهایم را به هم فشردم .با هرنفس ،بینی ام پر می شد ازذرات خاك دشمن. ناخن هایم بی اختیار در خاك فرو رفته بود.
می خواستم زمین بغل وا كند؛ آغوشی پناه دهنده و امن در آن توفان سرب مذاب .چشمهایم بسته بود اما گوشهایم بی آنكه بخواهم سوت كشدار خمپارهها وصدای كركننده انفجار را می شنید.عبورتند وتیز تركشها كه هوارا می شكافت و از بالای سرم رد می شد،آنقدر نزدیك بود كه داغی اش را حس می كردم و بوی موهای سوخته ام را تشخیص می دادم .
زمین گیر شده بودیم .دشت صاف بود، بی هیچ پستی و بلندی و نه حتی بوته ای كه بشود پشت آن پناه گرفت .ما راحت هدف تیرها بودیم كه اگر سربلند می كردیم ، اولین شان روی پیشانی مان می نشست.