تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
دفاع مقدس و آدرس
mabar.LoxBlog.com لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
مدير توليد مؤسسه فرهنگی آرمان به معرفی دو نمونه از آخرين آثار نرمافزاری مؤسسه فرهنگی آرمان پرداخت و گفت: از نرمافزارهای «روايت مقاومت» و «به آفتابی صحيفه برگرديم» رونمايی شده است.
مينايی، مدير توليد مؤسسه فرهنگی نرمافزاری آرمان، در گفتوگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، ضمن بيان مطلب فوق گفت: مؤسسه فرهنگی نرمافزاری آرمان با بهرهگيری از بيانات مقام معظم رهبری و در راستای تحقق رسالت خود؛ يعنی انتقال مفاهيم و نمونههای ارزشمند انقلاب اسلامی با توليد اين نرمافزار اهداف زير را نشانه گرفته است.
مينايی، در معرفی نرمافزار «به آفتابی صحيفه برگرديم» گفت: اين نرمافزار مجموعهای از گفتارها و نوشتارهايی از «كوشكی» با محوريت و موضوع انديشه و سيره عملی امام خمينی(ره) مبتنی بر صحيفه امام(ره) است كه شامل بخشهای سخنرانی، نوشتار، معرفی كتاب و معرفی استاد است و به موضوعاتی از جمله تحليل سياسی، بازشناسی انقلاب، تمدنسازی، مواجهه با غرب، مذاكره با امريكا، هويت انقلاب اسلامی و اشرافيت دولتمردان میپردازد.
وی گفت: از نرمافزار به آفتابی صحيفه برگريم در جلسهای با موضوع اشرافيت رسانهای با حضور «وحيد جليلی» رونمايی شده است.
مدير توليد مؤسسه آرمان، محصول ديگر اين مؤسسه را روايت مقاومت اعلام كرد و گفت: روايت مقاومت تلاشی برای معرفی نمونهای عينی از تحقق انديشههای امام خمينی(ره) در عصر حاضر است و اين نرمافزار دائرةالمعارفی جامع با موضوع مقاومت اسلامی لبنان است كه در شش بخش طراحی شده است، سرزمين طوايف، روايت مقاومت، فرزندان روحالله، لانه عنكبوت، ختم ساعر و مناره، شش بخش اين نرمافزار هستند.
وی در پايان اين گفتوگو گفت: از نرمافزار روايت مقاومت با حضور «علی لاريجانی، رئيس مجلس شورای اسلامی، حجتالاسلام و المسلمين رئيسی، معاون اول قوه قضائيه، شيخالاسلام، دبيركل دبيرخانه كميته دائمی حمايت از انتفاضه مردم فلسطين، مصطفوی، رئيس سابق سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و حجتالاسلام و المسلمين اختری و رئيس هيئت امنای بنياد بينالمللی صبح قريب رونمايی شده است.
علاقهمندان میتوانند برای خريد نرمافزار به سايت اينترنتی اين مؤسسه فرهنگی نرمافزاری به نشانی www.armancenter.ir مراجعه، و يا با شماره تلفنهای 7272600-0511، 09155250069 تماس حاصل كنند.
از همیشه خندان تو
آسمان چون همیشه زیبا بود
غنچه در غنچه باغ می خندید
کوه وصحرا و بیشه زیبا بود
زندگی عطر دوستی می داد
عطر ایمان و عطر آزادی
هر سرودی، سلام باران بود
هر پیامی پرنده ی شادی
ناگهان قاصد خزان آمد
خبری تلخ و ناگوار آورد
خبر این بوددشمن بعثی
با سپاهی عظیم برای نبرد
مثل طوفانی حمله آورده
حمله ای وحشیانه، ویران گر
نخل ها را بریده سر از تن
کرده گلهای باغ را پَرپَر
خبرِ بد گزیده لب ها را
غُنچه ی سبز خنده ها را بُرد
رنگ و روی بهار شد تیره
برگ برگِ درخت ها پژمُرده
شاخه در شاخه دست بالا رفت
دستهایی پر از دعا برخاست
هر طرف شیرمردی از مبهن
از دل شهر و روستا برخاست
شیر مردان جبهه غریدند
دشمن از تیر خشمشان لرزید
آسمان آتش و زمین آتش
بمب و توپ و گلوله می بارید
نوجوانی؛ بزرگ؛ فهمیده
توی یک شهر زندگی می کرد
نمره اش در کلاس؛ بالا بود
شادمانی به خانه می آورد
سیزده ساله بود؛ اما مرد
مهربان و شجاع و با ایمان
بود فرزند خوب این میهم
همه ی عشق و مهر او ایران
گفت با خود: «خطر چه نزدیک است!
جای گُل؛ خارِ غصه روییده
در دل تنگ آسمان انگار
ابر در پشت ابر خوابیده
باید از خود گذشت و کاری کرد
در خطر
میهن و دینم
وقت ایثار و وقت جانبازی است
تنگ باشد اگر که بنشینم»
عاقبت سوی جبهه بال گشود
عاشقی در میان عاشق ها
آتش جنگ شعله ورتر بود
دشت – گلگون – پر از شقایقها
هر طرف تیر و بمب و خمپاره
هر طرف دود و شعله بر پا بود
نخل و نیزار و خانه ها می سوخت
جبهه های جنوب غوغا بود
پا به پای بسیجی و سرباز
نوجوان دلیر می جنگید
کوچه در کوچه های خرمشهر
توی شهر اسیر می جنگید
قِژ قِژ چرخ آهنین برخاست
قِژقِژ تانکهای دشمن بود
می دوید از گلویشان آتش
می پرید از دهان آنها دود
گیر و داری عجیب تر برخاست
آسمان و زمین به هم پیچید
در دل کور تیرگیها؛ تانک
قِژ و قِژ می رسید و می غُرّید
اولین تانک؛ چون که شد نزدیک
نوجوان دلیر غیرتمند
ناگهان با قطار نارنجک
جست و خود را به پای آن افکند
انفجاری مهیب و؛ بعد از آن
تانک لرزید و از نفس افتاد
در دل دود و آهن و آتش
نوجوان دلیر ما جان داد
مثل این اتفاق را؛ هرگز
کسی آیا شنیده، یا دیده؟
تا ابد سبز و پاک و جاوید
صدای تیک تاک ساعت، نزدیک شدن به قرار ملاقات و صدای انفجارِ تحویل یک روح کوچکبه خداوند، بوی خوش بهشت و لالایی حزین یک مادر؛ آه کودکم! دیگر لباس کودکیات، براندامت برازنده نیست. چقدر بزرگ شدهای! انگار تا بزرگ شدن، فقط یک تانک فاصله بود،تا پیش خدا.
حالا دیگر زمزمه لالاییهای کودکانه در گوشهای کوچکت سزاوار تو نیست.
مادر، حسین خوبم! من گوشه گوشه خاکریزها و گام هایت را دنبال کرده ام و تکه تکهبدنت را کاویدهام و از میانشان، قلبت را برای خود به یادگار برداشتهام. گرمگرم.
قلب تو را به قلب نوجوان ایران زمین پیوند خواهم زد، تا بهانههای بزرگ شدن رابفهمد، تا فهمیده باشد، حسین را.
آه، کودکم! تو چه خوب معنی ناموس را دانستی و چه خوب جسم وطن را دیدی که داشتزیر زنجیرهای چرخ تانک مچاله میشد و تن تو نیز.
رهبر کوچک من! میآموزم از عروج تو، سماع کودکانه را و خواهش یک دل کوچک برایپیوستن به دلدار و بعد، پارههای مقدس یک جسم و اشکهای سرزیر همسنگران متحیر دراین عشق بازی.
رهبر کوچک من! 13 ساله شکفته در زیر چرخهای تانک! نور عروجت، همچنان پس از گذشتسالها، چشمهامان را خیره کرده است و جانی را به شگفت واداشته است. نام تو ـ بسیجیکوچک ـ پشت دشمن را میلرزاند.
امروز، هر نوجوان ایرانی، نام حسین فهمیده را در ذهن خویش حک کرده است و باافتخار، در کتاب درس زندگیاش، قصه فداکاری او را از بر است. تو در یادمان دفاعمقدس، بر بلندترین نقطه خوش نشستهای. سلام بر پرواز روح کوچکت، آنگاه که به خداپیوست. نامت جاودانه میماند!
به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی
اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟
هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا شد كوچه هاي ايران مشكين ز اشك سارا *** سارا لباس پوشيد ، با جبهه ها عجين شد در فكه و شلمچه ، دارا بروي مين شد *** چندين هزار دارا ، بسته به سر ، سربند يا تكه تكه گشتند يا كه اسير و دربند
در عمليات والفجر سه، به قرارگاه نجف رفتيم. حدود يک ربع بود نشسته بوديم که ديديم تلفن زنگ زد. يکي از برادران گوشي را برداشت و گفت از دفتر امام است.برادر ديگري گوشي را گرفت و صحبت کرد. کنجکاو شديم ببينيم چه خبر است. وقتي پرسيدم،
یكی از مسایلی كه در سفر لبنان موجب تأثر و ناراحتی حاج همت شده بود، اسارت حاج احمد متوسلیان بود.در آخرین باری كه حاج احمد میخواست به لبنان برود، حاج همت به او گفت: «حاجی! اجازه بده ما برویم.»حاج احمد با همان برخوردهای خاص
می خواستیم پاوه نمایشگاه بزنیم. من بودم و ابراهیم و خواهر ناصر کاظمی و راننده. هنوز نه از خواستگاری نه از ازدواج خبری نبود. از کنار مزارعی گذشتیم که داشتند گوجه می چیدند. به راننده گفت نگه دار. پیاده شد رفت یک ظرف گوجه گرفت،
صدای ابراهیم را که می شنیدم می ترسیدم. خودش هم بعدها گفت همین حس را داشته. وقتی مرا می دیده یا صدام را می شنیده. حس من فقط این نبود. من ازش بدم می آمد. نه به خاطر این که بهم گفت مگر یاسین توی گوشم میخوانده. این هم خب البته
به مادرش گفته بود می خواهد برود کردستان و مادرش فکر کرده بود می خواهد برود شهرکرد و گفته بود ،باشد. به خصوص وقتی شنیده بود من هم همراهش میروم گفته بود «بهتر. خیالم اینطور راحت تراست.» هر منطقه یی استخاره کردم بدآمد، جز
نگاهم کرد گفت من هم نمی خواهم تو بروی. ولی این عملیات با عملیات های دیگر فرق می کند. اهمیتش را برام گفت. حتی محورها را برام شرح داد. گفت این عملیات دو حالت دارد. یا ما می توانیم محورهای از پیش تعیین شده را بگیریم یا نمی
آن روزها، توی اسلام آباد، هرچی بش نزدیک می شدیم قدر ابراهیم را بیشتر می دانستم. هرگز یادم نمی رود آن شبی را که مهمان داشتم. سرم گرم آشپزی بود که آشوب عجیبی افتاد به جانم.آمدم به مهمان هام گفتم شما آشپزی کنید من الآن برمی
صحبت را با نام خدا شروع می کنیم؛ با درود بر خمینی عزیز، این زاده پرهیزگار و متقی و رنج کشیده سالیان دراز، ولی فقیه و آقا و سرور؛ و با سلام بر همه شهدای گلگون کفن تاریخ اسلام از زمان محمد رسول الله (صلّی الله علیه و آله
خیلی از عزیزان را نیز در این عملیات از دست دادیم. خیلی از بچه های گمنام، شریف و به قول فرمانده دلاور تیپ عمارِ لشکرِ ما، شهید اکبر حاجی پور، "دریا دل" که گمنام به شهادت رسیدند. آنان خیلی عظمت داشتند. فقط خدا عظمت آنها را
قمستی از متن کتاب : و درشهرکه خالی ازعشاق بود، مردی آمد که شهررا دیوانه کرد . زمین را دیوانه کرد . زمان را دیوانه کرد . او که آمد از هرطرف عاشقی پیدا شد که از خویش برون آمد و کاری کرد . قصه ی همت بعضی صفحاتش مثل قصه ی خیلی
به تاريخ 19/10/1359 شمسي ساعت 10/10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم شب ستاره اي به زمين مي كشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره است . مادرجان ! مي داني تورا بسيار دوست دارم و مي داني كه فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان