زخم های پی در پی گلوله های سربی و ترکش خمپاره ها و بمب ها بر پیکر سبز و صمیمی وطن نشسته بود و سوزش آن لحظه به لحظه بیش تر احساس می شد.
دشمن، امیدوار بود که در کم تر از یک روز شهر را به تصرف درآورد.
فریاد خرمشهر، ناله ای خاموش و بی صدا بود، اما قلب هایی کوچک و عاشق، با تمام وجود آن را می شنیدند.
- داوود! بیا تا دیر نشده اسم نویسی کنیم.
داوود! مات و مبهوت به چشم های پرغوغای برادر کوچکش چشم دوخت.
محمد حسین از چه حادثه ای خبر می داد؟
از کجا می دانست که چه هیاهویی در قلب برادر برپاست؟
هر دو چشم در چشم هم داشتند.
.jpg)
نگاهشان تا عمق دل های عاشق و بی قرارشان رخنه می کرد.
آماده بودند و پا در راه.
عاقبت، بی قراری محمد حسین را به زانو درآورد.
پرستوی عاشق و سبکبالی که یک آن از پرواز نمی ماند، بر ستیغ بلند حادثه فرود آمده بود.
- داوود جان! من صبر نمی کنم.
اگر خواستی، تو هم بعد بیا.
برادر حرفی برای گفتن نداشت.
و ...
برای مطالعه ی ادامه ی این داستان زیبا، در روزهای آینده همراه ما باشید.
منبع: کتاب شهید فهمیده، نوشته محمدرضا اصلانی
تهیه و تنظیم: وبلاگ بسیجی مخلص
معبر
نظرات شما عزیزان: