(نقل از: طیب خیراللهی)
برای عملیات بدر باید همراه گروه شناسایی میرفتیم جزیره مجنون. قرار شد ما آنجا بُنه بزنیم. بنهی مهمات، بنهی سوخت، بنهی غذا. شناساییها را با آقا مصطفی مولوی میرفتیم. جلوی ما آب بود و ما باید میرفتیم بنهها را آن طرف میزدیم.
...بنهها را زدیم و استتارشان کردیم. آقا مهدی به من و جــــوادی (مسئول تخریب لشگر - شهید) گفت: "پَد یک و پدَ دو در اختیار شماست. یک پد نیرو میآید، یک پد غذا و مهمات. اگر شما آنور آب شهید شوید شهید نیستید. تکلیف میکنم باید این طرف آب باشید و فقط غذا و مهمات نیروی ما را تأمین کنید. مفهوم شد؟"
ماندیم. هر چی به دستمان میرسید میفرستادیم. عملیات شروع شد. رسید به روزی که آقا مهدی افتاد توی محاصره. دستش بسته بود. ناچار شد با جوادی تماس بگیرد بگوید باید چند نفر را ببرد آنور آب و یک پل را منفجر کنند تا تانکهای عراقی نتوانند بیایند تو. جوادی سریع یک موتور برداشت گذاشت توی قایق، رفت آن طرف آب و تا رسید هواپیماها آمدند آنجا را بمباران کردند و جوادی شهید شد. نیروهای تخریبچی و مهمات هم نرسید به آنور و به پل.
آقا مهدی تماس میگرفت میگفت: "پس چی شد این جوادی؟" عراق داشت دورشان میزد. آقا مهدی دیده بود و جواب میخواست. از اینور هم میگفتند مشکلاتی هست که دارد حل میشود. آقای کبیری آمد یک نفر دیگر را جای جوادی بفرستد که خیلی دیر شد و نشد.
شنیدم آقا محسن گفت: "بیا عقب مهدی! بیا اینجا سازماندهی کنیم تا بعد."
آخرین کلامی که از آقا مهدی شنیدم این بود که: "هر کی مهدی را دوست دارد پا میشود میآید جلو."
آمدم دیدم مسئول قایقها (یوسف ضیاء - شهید) دارد قایق آقا مهدی را روشن میکند ببردش جلو.
گفتم: "چی شده؟ این قایق را کجا میبرید؟"
گفت: "به کسی نمیگویی؟"
گفتم: "چی شده مگر؟"
گفت: "بی پدر شدیم طیب."
گفت و زد به آب و رفت آن طرف. یکهو جزیره سیاه شد. توفان آمد. کل جزیره را دود و خاک گرفت و من حس کردم دارم میخندم و اشکم هم میآید. صداش خیلی واضح توی گوشم پیچید که: "تو چرا اینقدر بچههات زیاد است طیب؟ چه خبرت است، الله بندهسی؟!"
گاهی هم میخندید میگفت: "اگر رفتی لشگر یادت باشد به بچههای تیپ دو هم حتماً سر بزنی!" فقط من و خودش میدانستیم که بچههای تیپ دو کیها میتوانند باشند. برای همین هم فقط ما دو تا میخندیدیم. بقیه بر میگشتند با تعجب نگاهمان میکردند.
(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۳۱ - ۱۲۹)
پینوشت: از میان روایات متعددی که از لحظات سخت عملیات "بدر" نقل شده همیشه دو روایت دلم را میسوزاند. یکی روایت شهادت "اصغر قصاب عبداللهی" (فرمانده گردان امام حسین) و دیگری روایت شهادت "علی اکبر جوادی" (فرمانده گردان تخریب لشگر عاشورا). از حالات شهید باکری بعد از شهادت این دو سردارش چنین بر میآید که با شهادت این دو، امید آقا مهدی نا امید شده. اما عجیب این است که با شهادت یاران آقا مهدی، وضعیت آقا مهدی طوری سخت شده که تو گویی همه چیز دست به دست هم دادهاند تا او بسوی شهادت پیش برود. بخصوص با شهادت غیر منتظره علی اکبر جوادی که گردان تخریب نتوانست وارد عمل شود و محاصره آقا مهدی در منطقه "کیسهای" دجله کامل شد...
آه! ان الله شاء ان یراک قتیلا.


پاسخ به یک کامنت خصوصی: تصویر سنگ مزار مطهر شهید جوادی (همانکه با هم گرفتیم!) را در یکی از پستها آورده بودم. چون اطلاعات روی سنگ با کمال تأسف دارای ایراداتی در تاریخ ولادت و شهادت شهید است - گویا در جریان طرح شتاب زده یکسان سازی مزار شهدا و جایگزینی سنگهای جدید با سنگهای قدیمی رخ داده - برای گذاشتن مجدد این تصویر اکراه داشتم. در هر حال لینک تصویر در این پست موجود است.
معبر
نظرات شما عزیزان: